خانه دیدگاه برای اولین بار از مرگ کودکی خوشحال می شوم

برای اولین بار از مرگ کودکی خوشحال می شوم

شیرین پاریاب
۰
0
317

{تا قانون خانواده برابر:} بی مقدمه آغاز می کنم. چون پیش از این مقدمه ها نوشته شده و اعتراض ها و انتقادها از در و دیوار باریده است.

در آن زمان هفده ساله بودم. مدتی بود قبر دختر جوانی در نزدیکی قبر مادربزرگم نظرم را جلب می کرد. دختری شانزده ساله به نام «نعیمه». گهگاهی زنی با صورتی نیم سوخته وغمگین کنارش می نشست و زیر چادر آرام گریه می کرد. مادرش بود. شنیده بودیم که شوهر این زن (ناپدری نعیمه) به نعیمه تجاوز می کند. او به همراه نوزادش هنگام وضع حمل جان می سپارند. در آن زمان از چنین مادری متنفر شده بودم. نامش «بمانی» بود.

امسال پس از سیزده سال پیگیر ماجرا می شوم. متاسفانه پس از پرس و جو پی می برم بمانی از دنیا رفته است. تنها کسی که به او دسترسی پیدا می کنم خواهر پیر بمانی است. با وجود درد بسیاری که از یادآوری آن خاطرات می کشد آن را به زبان می آورد. اما بارها ترس و نگرانی اش را از «بی آبرویی و بر سر زبان افتادن دوباره ی ماجرا» گوشزد می کند. پس از اینکه اعتمادش را به دست می آورم می گوید: «در میان همه فرزندان پدر و مادرم، بمانی از همه زیباتر و دختری بسیار ساکت بود. به درخواست پدرم در پانزده سالگی با مردی سالمند و نیمه مجنون ازدواج می کند. اما پس از سه روز خانه پیرمرد را ترک می کند و به نزد ما می آید. سرزنش خانواده او را مجبور می کند که به خانه شوهر بازگردد. ولی تاب نمی آورد. خانه را مجدداً ترک می کند و می گوید که هرگز نمی تواند به زندگی با آن مرد ادامه دهد. شش ماه بعد با چشم پوشی از مهریه طلاق می گیرد. در کارخانه ای با سمت کارگر به کار می پردازد. پس از چندی با مردی فقیر و دوره گرد ازدواج می کند. مرد کار نمی کند و با حقوقی که بمانی از کارخانه می گیرد زندگی را می گذرانند. پس از چند سال کم کم سوء استفاده های مرد به اوج می رسد و درگیری و دعوایشان بالا می گیرد. در یکی از بگو مگوهایی که با هم داشتند ضربه ای به سر بمانی می کوبد و او در یک جنون آنی خود را به آتش می کشد. با هفتاد درصد سوختگی به مدت شش ماه در بیمارستان بستری می شود. در این هنگام بمانی «معصومه» را سه ماهه باردار است و نعیمه دو سال دارد. مرد خانه را در این وضعیت ترک می کند و دیگر هیچ خبری از او نمی شود. بمانی هم پس از مدتی بدون دریافت مهریه برای بار دوم طلاق می گیرد. چند سالی با حقوقی که از کارخانه می گیرد زندگی خود و کودکانش را می گذراند. او دیگر صورتی نیم سوخته دارد و از زیبایی اش چیزی نمانده است. به پیشنهاد ازدواج مردی متاهل و به نظر جا افتاده به نام «ک» پاسخ مثبت می دهد. «ک» بیست سال از بمانی بزرگتر است و نعیمه او را بابا صدا می زند (پیرزن این را با افسوس و حسرت بسیار بیان می کند). نعیمه با آنکه بسیار از مادر و پدر کتک می خورد، آرام و گوشه گیر است».

در این هنگام دخترخاله نعیمه – که اگر نعیمه زنده بود هم سن او بود – حرف مادرش را قطع می کند و می گوید: «ک. تیک عصبی داشت. با اینکه خود را در مهمانی ها مهربان نشان می داد من همیشه از او می ترسیدم. زیرا نعیمه پنهانی به من می گفت که او در خانه کتکشان می زند».

مادرش ادامه می دهد: «البته یک سال مانده به مرگ نعیمه کتک خوردن هایش کم می شود. بعدها پی بردم که علتش تسلیم دخترک بیچاره ام بود. نعیمه در ده سالگی مدرسه را ترک می کند، چون بمانی سر کار می رود و تمام مسئولیت های خانه به عهده او قرار می گیرد. با این همه او اعتراضی نمی کند. به یاد دارم چندی پیش از مرگش در وسط حیات خانه مان ایستاده بود که ناگهان سرش گیج می رود و روی پله می نشیند. علتش را که پرسیدم سرماخوردگی و خستگی را بهانه می کند و حتی از بردن نام دکتر هم می ترسد. مدتی پیدایشان نمی شود تا اینکه روزی خواهر کوچکتر نعیمه نزد ما می آید و با گریه خبر از دنیا رفتن او را می رساند. به منزل آنان می رویم. نعیمه هنگام به دنیا آوردن کودک بر اثر خونریزی مرده است و بمانی توضیحی نمی هد. هنگام گرفتن جواز دفن، ماجرا لو می رود. مامورین مادر را دستگیر می کنند. زیرا او به عنوان سرپرست، دختر را به بیمارستان نبرده است. چون مادر در زندان است کسی نمی تواند برای تدفین جواز بگیرد. تا اینکه پس از یک ماه جواز هم صادر می شود. آزمایش خون نشان می دهد که کودک متعلق به پدر ناتنی نعیمه است. «ک» نیز به زندان می افتد، اما پس از بیست روز آزاد می شود».

در جواب اینکه چگونه پس از اثبات جرم او را آزاد می کنند، پاسخی بسیار مبهم می دهد: «نمی دانم. خواهرم هیچ کس را نداشت که پیگیر کارهایشان شود. روزی هم که نعیمه مرده بود تمام مردانی که در اتاق بودند از جمله پسر مرا به عنوان مظنون دستگیر کردند. راستش ما هم دیگر می ترسیدیم خودمان را درگیر کنیم. گویا دادگاه حکم سنگسار «ک» را صادر می کند. اما پدر نعیمه پس از سال ها سر و کله اش پیدا می شود و با گرفتن دیه «ک» را می بخشد. بمانی هم پس از سه ماه از زندان آزاد می شود. «ک» مهریه بمانی را می دهد. با سه کودکی که از بمانی داشت او را ترک می کند و پس از مدتی به گوشمان می رسد که دوباره ازدواج کرده است. بمانی هم پس از چند سال بر اثر ایست قلبی از دنیا می رود، بدون این که هرگز از این ماجرا حرفی بزند».

از او می پرسم که نمی شود حکم سنگسار را با دادن دیه لغو کرد و شنیده هایم را با او در میان می گذارم. شنیده بودم که فرزند «ک» در دستگاه قضایی مقامی داشت که توانست با زد و بند هایی پدرش را نجات بدهد. پیرزن انکار می کند. نمی دانم راستش را می گوید، یا باز پای ترس و آبرو در میان است. همان ترس و آبرویی که پای دختر را به بیمارستان نکشاند و به دست مشتی خاک و گل سپرد. از معصومه خواهر نعیمه می پرسم. گویا در 16 سالگی ازدواج می کند و پس از 9 سال، با یک فرزند دختر از همسرش جدا می شود. او هرگز در این باره حرفی نمی زند و روابط فامیلی اش را با دیگران قطع کرده است. به هر حال همه چیز در ابهام است. نقش بمانی در این ماجرا، اجرا نشدن قانون و در نهایت آزادی مظنون، پاسخ های قیچی شده خاله نعیمه، سکوت خواهرش و عدم پیگیری او. تنها چیزی که در ابهام نیست قبر دختریست شانزده ساله به همراه کودک پا به دنیا نگذاشته اش. جنس کودک نیز چون مادر و مادر مادرش بود و من برای اولین بار از مرگ کودکی خوشحال می شوم.

هنگامی که از در خانه پیرزن بیرون آمدم، نه تجزیه و تحلیلی در کار بود و نه اعتراض و انتقادی. حتی توان فحش دادن هم نداشتم. تنها یک چیز با من بود: «ترس».