گفتگو با مهدیه میرحبیبی

زنی راوی جنگ

تهیه و تنظیم: مریم رحمانی
۰
0
136

 

<img1036|center>

تا قانون خانواده برابر: نمایشگاه عکس های مهدیه میرحبیبی با عنوان«به رنگ سومالی» از 17 تا 28 فروردین ماه سال جاری در نگارخانه هاي میرمیران و پاییز، خانه هنرمندان برپا بود و عواید آن به نفع مردم سومالی. عکس ها راوي دردها و رنج های مردم یک قاره دیگر است؛ مردم سومالی. کشوری ساحلي که در آن هر 5 دقیقه یک کودک از گرسنگی جان می بازد. خشونت درسومالی كه در منطقه شاخ آفریقا است، به مانند آفتی کشنده از زمان جنگ‌های داخلی برآمده از اخراج محمد زیاد باره، دیکتاتور پیشین در سال ۱۹۹۱ فرا گير شده است ودر اين ميان زنان و کودکان قربانی قدرت طلبی و جنگ افروزی گروه های شبه نظامی می شوند.در حاشیه این نمایشگاه به گفت و گو با اين عکاس جوان نشستم.

<img1029|center>

خانم میرحبیبی چرا به سومالی سفر کردید؟

کار من عکاسی مستند در شاخه فتوژورنالیسم است. حدود 2 سال وقت گذاشتم تا شاخه ای را که به آن علاقه دارم یعنی عکاسی از جنگ را پیدا کنم. قبلا درباره این موضوع فکر کرده بودم و یک سفر به افغانستان داشتم. سفر سومالی هم در واقع از آنجا شروع شد که من هزینه ای را در نظر گرفته بودم که به مردم سومالی کمک کنم؛ چون از طریق رسانه ها شنیدم که آنجا قحطی است. بعد رفتم مطالعه کردم و دیدم که در سومالی 23 سال جنگ داخلی وجود دارد و یکی از عوامل قحطی هم همین جنگ های داخلی است. با خودم گفتم چه کار بزرگتری می توانم برای مردم سومالی انجام بدهم ؟ به این نتیجه رسیدم که حضورم به عنوان یک عکاس در آنجا بیشتر می تواند مثمر ثمر باشد. این جور بود که پیشنهاد و مطرح کردم اما به خاطر نا امن بودن منطقه هیچ ارگان و نهادی با من همکاری نکرد. حتی کارت خبرنگاری هم به من ندادند و همه سعی می کردند من را منصرف کنند. اما من فکر می کردم که باید برم و با هزینه شخصی خودم این سفر را رفتم.

چه زمانی به سومالی رفتید؟

شهریور و مهر 90

عکاسی خبری آن هم از جنگ کار پرخطری است چرا تصمیم گرفتید در بین شاخه های بی شمار عکاسی ، جنگ را انتخاب کنید؟

راستش من همیشه از جنگ متنفر بودم. اصلا دعوا را در بین خانواده ها و جوامع درک نمی کنم. از بچگی همیشه با دیدن چنین صحنه هایی گریه ام می گیرد . وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم دعواهای بزرگتری در دنیا به نام جنگ بین مردم شکل می گیرد. همین طور 8 سال جنگی که در كشورمان داشتیم کودکی من را تحت تاثیر قرار داد. من دو سه ساله بودم در آن زمان . نشستم فکرکردم که چرا این قدر به عکاسی از جنگ علاقه دارم ؟ دیدم کودکی من در جنگ هدر رفت و حرام شد و به خاطر ترس ها و دلهره ها از بین رفت. پدرم به جبهه می رفت. پسر عموی 19 ساله من در جنگ کشته شد. آژیر خطر هنوز در ذهن من است. یک بار در راه بهشت زهرا فهمیدیم که تهران بمباران شده و من آمبولانسی پر از دست و پاهای آویزان دیدم. خیلی وقت ها فکر می کردم این ها تخیلات من است اما بعد از این که پرسیدم متوجه شدم نه تخیل نبوده است. با خودم فکر کردم چکار می توانم انجام دهم؟ دوست داشتم حسی را که در بچگی تجربه کردم به دیگران منتقل کنم. اولین سفرم به افغانستان در سال 88 بود. باز با هزینه شخصی رفتم با اتوبوس سفر کردم. رفتم هرات. خب در ایران نگاه خوبی به افغان ها وجود ندارد چون آن ها به ایران مهاجرت می کنند. وقتی رفتم افغانستان فهمیدم که چرا آن ها به ایران سفر می کنند. مطمئنم اگر ما هم توی آن موقعیت قرار می گرفتیم حتما برای داشتن امنیت می رفتیم به کشورهای همسایه مان. آن وقت حتما افغان ها هم نگاه خوبی به ما نداشتند.

بهر حال زمانی که من رفتم 20 تا حمله انتحاری در کابل شد که بعد فهمیدم قرار بوده که یک کودتا بشود.خب این اولین مواجه من با عملیات انتحاری بود. برای من این سوال پیش آمد که چطور این آدم ها دست به این عملیات انتحاری می زنند؟ از طرفی در همان جایی که عملیات انتحاری انجام می شد کمی آن سوتر دستفروش ها نشسته بودند و به کار خود ادامه می دادند. برای من جالب شد که این طرف یک نفر توی این شرایط فکرسیر کردن شکم زن و بچه اش است و آن سو کشت و کشتار است. دیدم خیلی در لحظه زندگی می کنند و امیدشان را از دست نمی دهند. این چیزها برای من مهم است. زندگی کردن در این موقعیت ها و بحران ها و واکنش هایی که مردم نسبت به آن ها نشان می دهند. این که بچه ای که در این موقعیت قرار دارد بعدا چه چیزهایی یادش می ماند دوست دارم که بدانم.

<img1033|center>

از سختی های سفر به سومالی برای ما بگویید؟

این سفر سختی های بسیار داشت. خب الان زمان گذشته و می دانید گذشت زمان زخم ها، دردها و نگرانی ها را التیام می دهد. آن موقع من خیلی تنها بودم. یک چیزهایی در ذهن آدم هست و می خواهد آن را عملی کند اما هیچ جایی هم با او موافقت نمی کنند. نمی دانم به خاطر جنسیت یا به خاطر موقعیت، همه سعی می کردند سنگ بيندازند جلوی پای من، که این اتفاق نیفتد. ولی من با تمام سختی ها و مشکلات مقابله کردم و عزمم را جزم کردم و رفتم. تو کنیا رفتم داداب، در مرز سومالی و کنیا، آنجا یک سری از دوست های من که تو سومالی بودند به من زنگ می زدند که برگرد تا همین جا آمدی کافی است. این جا شوخی کردنشان با نارنجک است . ولی من با هر سختی که بود رفتم. می دانستم که رفتنم ممکن است برگشتی نداشته باشد؛ چون توی سومالی عملیات انتحاری و جنگ داخلی است و هر روز درگیری است.

من دوتا محافظ داشتم و چون دوربین به دست بودم خطر بیشتری مرا تهدید می کرد بهرحال نمی شود در سومالی خودی و غیر خودی را تشخیص داد. همه هم تقریبا مسلح بودند .تک تیرانداز هم بود و جاهایی که نباید با دوربین می رفتی شلیک می کردند.

درباره محافظ هایتان توضیح می دهید؟

در هتلی که من اقامت کردم همراه ماشین محافظ هم باید می گرفتم منتهی باید برای هر کدام پول می دادم روزی 20 دلار. ابتدا 4 تا محافظ داشتم و بعد به خاطر این که پولم را برای ادامه سفرم ذخیره کنم تعدادشون را به 2 تا کاهش دادم.

چقدر زن بودن شما می توانست کار را تحت تاثیر قرار دهد یا اصلا مشکلی برای شما نبود؟

مشکل که بود اما به نظرم من قدرتمندتر از یک مرد عمل کردم در کار و از این بابت خیلی خوشحالم .از این که توانستم از پس همه چیز بربیایم. چرا که صحنه های دلخراشی را هم می دیدم. یک روز در موگادیشو عملیات انتحاری انجام شد و 150 نفر مردند. من دو دقیقه قبلش در همان محل بودم ممکن بود منم می مردم اگراز آنجا نرفته بودم ،بعد از انفجار برگشتم هنوز دود بود و تیر اندازی . همه رفته بودند جاهای امن اما من شروع کردم به عکاسی. فکر کردم من که الان حضور دارم باید این جنایاتی را که علیه این مردم اتفاق می افتد، را نشان بدهم.

شما عکس هایتان را در دو بخش رنگی و سیاه وسفید ارائه کردید لطفا در مورد این تقسیم بندی هم توضیح دهید؟

دو بخش کردم چون کارها برای فروش به نفع مردم سومالی است . بخش سیاه و سفید خیلی مخاطب را غمگین می کند. موضوع هم که جنگ و قحطی است . خودم دوست داشتم همه سیاه و سفید باشد به خاطر موضوع. اما این رنگی ها را هم گذاشتم به خاطر جریان زندگی که مخاطب افسرده بیرون نرود و حس کنند که زندگی علی رغم همه این مشکلات چگونه جریان دارد.انسان ها روی کره زمین حق یکسانی برای زیستن دارند اما به دلایل یک سری از مسائل که خودتان می دانید این اتفاق در همه جا نیفتاده است.

در بیشتر عکس های شما زنان و کودکان سوژه اصلی هستند آیا انتخاب این سوژه به خاطر این بود که بیشتر قربانیان جنگ ها را این گروه تشکیل می دهند یا چون خودتان زن بودید ارتباط گرفتن با زن ها برای شما راحت تر بود یا دلایل دیگری داشت؟

آنجا می دیدم که زنان و کودکان بیشتر از مردها در جنگ ها آسیب می بینند. همین طور این که ناقص سازی زنان یا همان ختنه در سومالی خیلی رایج بود. دخترهای 5 ساله را ختنه می کردند و کلا نگاه به زنان خیلی ابزاری بود و به عنوان یک کالا زن را با شتر تعویض می کردند یا یک زن جوان را به مرد 60 ساله تحویل می دادند. بنابراین زنان در جوانی پیر می شدند. این مسئله برای من خیلی دردناک بود. از طرفی این زن ها خیلی مقاوم و صبور بودند و سعی می کردند عشق مادرانه خود را به فرزندانشان نثار کنند. اعتراضی نمی کردند اما درد را درون آن ها می دیدم.

یک عکاس چگونه با عکس خودش می تواند دیگران را از جنگ افروزی منصرف کند؟

وقتی به تاریخ نگاه کنیم متوجه می شویم عکس و فیلم خیلی تاثیرگذار بوده است. در تاریخ معاصر عکس توانسته است جلوی برخی از اتفاقات فاجعه بار را بگیرد یا از فاجعه بارتر شدن آن ها جلوگیری کند. عکس به مردم کمک می کند که اتفاقات را همان گونه که هست ببینند و من هم به عنوان یک عکاس سعی کردم خیلی صادقانه و اخلاقی به این موضوع نگاه و عکاسی کنم.

<img1035|center>

در برابر دوربین چه عکس العمل هایی می دیدید؟

عکس العمل خیلی زیاد بود. کسانی بودند که در برابر دوربین معذب بودند یا دوست نداشتند عکسی از آن ها گرفته شود خب به تبع از آن ها عکاسی نمی کردم. من یک دوربین کوچک هم داشتم وقتی می دیدم احساس خوبی به عکاسی ندارند این دوربین را می دادم دست آن ها و به آنان عکس گرفتن را یاد می دادم. بعد دوربین را می دادم دستشان که از من عکس بگیرند. همین عمل باعث شد که از عکاسی کردن خوششان بیاید بعد من را امین می دانستند. در حقیقت یک جور دردهایشان را با من عکاس درمیان می گذاشتند.

در حقیقت ابتدا یک جور گفت و گو بینتان شکل گرفت؟

بله با این که زبان هم را نمی فهمیدیم. از طریق دلم و نگاهم سعی کردم با آن ها به صورت خیلی حسی ارتباط بگیرم. البته اول فکر می کردند که من کافر هستم . چون من مانند زنان آن ها لباس نپوشیده بودم. شلوار پوشیدن یا نوع پوشش من که یک شال سرم بود برای آن ها پذیرفته نبود. من برای این که بتوانم با آن ها ارتباط بگیرم شروع کردم به خواندن قران. در اثر جنگ داخلی تقریبا مدارس از بین رفته اند و تعداد مدارسی که هست بیشتر قران درس می دهند. خب این باعث شد که من را از خودشان بدانند و بتوانم با آن ها ارتباط بگیرم.

یک کم درباره حوادثی که در راه رسیدن به سومالی داشتید صحبت کنید؟

خب من اول رفتم داداب که بزرگترین کمپ آوارگان دنیا در آنجاست. زمانی که من رفتم فقط سومالیایی ها آن جا پناه می آوردند. بعد رفتم نایروبی و بعد هم موگادیشو. سومالی نا امن بود و گروگان گیری وجود داشت . گروه های الشباب آنجا حضور داشتند افراد را می دزیدند و درخواست پول می کردند. برای رفتن به داداب که مرز کنیا و سومالی است با اتوبوس رفتم. چون باید هزینه را در نظر می گرفتم و سعی کردم بین مردم باشم تا بتوانم با آن ها ارتباط برقرار کنم. بعد در داداب رفتم به یک Guest house. در حقیقت یک اتاق خالی بود که فقط یک ملحفه و یک تشک و یک پشه بند داشت. من چون یک تنظیم کننده داشتم که برنامه های من را می چید و یک راننده ،جایم را به آن ها دادم برای این که پولم را ذخیره کنم و خودم روی زمین خوابیدم. فردا که بلند شدم همه دست های من تاول زده بود. پشه، مالاریا و عقرب آنجا زیاد داشت. فهمیدم که شانس آوردم و باید روی بلندی می خوابیدم که عقرب من را نزند. باز روز دوم در چادر خوابیدم چون می خواستم هزینه ام کمتر شود چادر ارزان تر بود. داداب امن بود. از نایروبی به موگادیشو را با هواپیما رفتم و تازه موقع فرود هواپیما فهمیدم که کجا آمده ام. سومالی کنار خلیج عدن و اقیانوس هند است. متوجه شدم هواپیما ارتفاعش را از سطح دریا کم می کند و من باندی را نمی دیدم. پرسیدم چرا این کارو می کنند گفتند که چون گروه های الشباب هواپیماها را می زنند خلبان ها برای نشستن روی باند از روی دریا ارتفاع کم می کنند تا مورد اصابت قرار نگیرند .

آنجا هم که رفتم یک هتلی را توی فرودگاه معرفی کردند که شبی 150 دلار بود ولی تقریبا محافظت می شد . اما آنجا هم نمی گذاشتند از در بدون محافظ بیرون بیایی. البته باید هزینه می دادم برای ماشین، راننده و محافظان. یک سری جاها را که می رفتم عکاسی؛ محافظان مرا با کتک می بردند چون خیلی نا امن بود و نمی شد که برای عکاسی ایستاد.البته بعضی جاها هم خوب بود و می شدعکاسی کرد.

یعنی صحنه های ناراحت کننده دیگری هم بود که شما عکس نگرفتید؟

خب بعضی از آن ها را گرفتم اما نگذاشتم توی این مجموعه چرا که خیلی دردناک بودند چون نمایشگاه عمومی است و نمی شود بعضی عکس ها را نشان داد.

بنابراین شما بخشی از عکسهای دردناکتان را به این نمایشگاه نیاوردید اما فکری برای انتشار آنها دارید؟

یکسری ازعکس ها درباره قحطی سومالی و کودکانی است که سوتغذیه داشتند و یکسری هم مربوط به همان عملیات انتحاری است که 150 نفر کشته شدند. این عکس ها را نگه می دارم این مجموعه هنوز ناقص است و می خواهم یک مجموعه کلی از همه دنیا درباره جنگ جمع آوری کنم.

در یک ماهی که سفر شما طول کشید با توجه به بودن در اردوگاه داداب و سومالی وضعیت بیمارستان ها و زنان باردار چگونه بود؟

یک روز من رفتم بیمارستان دولتی «بنادیر» بیمارستان که نمی شود به آن گفت. روی زمین برای مجروحین و بیماران جا انداخته بودند از نظر بهداشت هم که خیلی پایین بود. وارد شدم و یک پسری که nurse–پرستار- بود من را به سمت اتاق زایمان برد. دو تا بچه داشتند به دنیا می آمدند. یکی از بچه ها با پا داشت به دنیا می آمد و وضع مادرش خیلی بد بود. یکی دیگر هم که سر خیلی بزرگی داشت و ناقص بود. وقتی به دنیا آمد نفس نمی کشید و گریه هم نمی کرد. پرستارها با این که می دانستند در آن شرایط بچه به دلیل قحطی شاید تا چند روز دیگر زنده نماند اما تمام سعی خودشان را می کردند که این بچه نفس بکشد و گریه کند و مدام به پاهایش می کوبیدند . من موقع عکاسی می لرزیدم. بهر حال جان بچه برایشان خیلی مهم بود. مادرش هم با نگرانی به بچه نگاه می کرد این صحنه ها هیچ وقت از یادم نمی رود. البته اعتراض داشتند هرچند من زبانشان را نمی فهمیدم اما متوجه می شدم وقتی با من حرف می زنند دارند از شرایطشان شکایت می کنند اما باز هم امید داشتند و عشق هم داشتند با وجود این که آنجا ثبات نداشت.

سعی کردید با خبرنگارها و عکاس هایی که بودند ارتباط بگیرید و از تجربه هایشان استفاده کنید؟

زیاد نه. البته گوش می دادم به حرفهایشان اما بر اساس حس خودم عمل می کردم ؛چون آدم ها باهم متفاوت هستند . دوست ندارم مثل دیگران کار کنم ترجیح می دهم راه خودم را در عکاسی پیدا کنم.

 و حرف آخر؟

ما آمده ایم که نور را ستایش کنیم نه تاریکی را.

با سپاس از زمانی که دراختیار سایت تا قانون خانواده برابر قرار دادید.